تبلیغات
نفسی عمیق در هوای نگاشته های نگارندگان پارسی
نفسی عمیق در هوای نگاشته های نگارندگان پارسی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 توسط ف. م

 

شیخ بهایی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه ...... اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد بسر آید شب هجران تو یا نه.... ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد .... دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه زاهد.... گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار... زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار... حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو .... هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو ....... مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید... پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید.... یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه نیم من که روم خانه به خانه ؟

 

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید ..... دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید .... . هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

شیخ بهایی

 




طبقه بندی: شعر كلاسیك، 
برچسب ها: شیخ بهایی، بهایی، تا کی به تمنای،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 توسط ف. م

محمدرضا شفیعی کدکنی

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
 که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
 بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
 بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
 ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
 ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
 که در برابر نور
 و در برابر آواز
 و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
 که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
 تو می روی که بماند ؟
 که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
 از این گریوه به دور
 در آن کرانه ببین
 بهار آمده
از سیم خاردار
 گذشته
 حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
 اینک
 به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
 همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
 بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

محمدرضا شفیعی کدکنی ( از کتاب در کوچه باغهای نشابور )




طبقه بندی: شعر نو، 
برچسب ها: شفیعی کدکنی، دیباچه، گل سرخ، در کوچه باغهای نشابور،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه ششم بهمن 1388 توسط ف. م

فریاد

تنها 
طبلی كه كاملا خالی باشد
و پوستش خشكیده باشد
و نابینا هم باشد
فریاد دارد
شش از هوا خالی كن تا فریاد باشی
.
.
رضا براهنی ( از كتاب خطاب به پروانه ها )



طبقه بندی: شعر نو، 
برچسب ها: رضا براهنی، شعر نو، فریاد، خطاب به پروانه ها،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 توسط ف. م
سلام دوستان گرامی
شما می توانید در صورت تمایل نسبت به دریافت خبرنامه در زمان بروز شدن وبلاگ در خبرنامه ی نفس عمیق عضو شوید. 
جهت عضویت در خبرنامه در قسمت ِ سمت چپ وبلاگ در پایینترین مكان، فرمی برای وارد كردن نام و ایمیل شما وجود دارد. با پر كردن آن و ارسال آن به خبرنامه به دوستان ما در وبلاگ نفس عمیق بپیوندید.
تا در هنگام بروز شدن وبلاگ شما را با خبر سازیم.
با سپاس



طبقه بندی: نفس عمیق، 
برچسب ها: خبرنامه، بروز رسانی وبلاگ،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 توسط ف. م

یك عاشقانه ی آرام

 

یك عاشقانه ی آرام از مرحوم نادر ابراهیمی

یك عاشقانه ی آرام با همان آغازین جملاتش همچون نوازنده ای ماهر كه در ابتدای یك قطعه ی گوش نواز به تك نوازی می پردازد ، مژده ی یك عاشقانه ای واقعا آرام و گرم را به خواننده می دهد.

عاشقانه ای كه به توصیف لحظات لذت بخش ِ عاشق بودن در میان پستی ها و بلندی ها و نشیب و فراز های زندگی می پردازد. و با كلامی پخته و شیوا یك زندگی سالم ، ساده و عاشقانه را به تصویر می كشد.

نادر ابراهیمی نویسنده ای كه خود از گوهر عشق در وجودش به حدّ اعلا بهره مند است. عشق به همسر به خانواده به وطن به نوشتن و ... پس مسلما در نگارش چنین عاشقانه ی آرامی بی دریغ از این گوهر درونی و ذاتی خویش چاشنی خواهد كرد.

خواندن یك عاشقانه ی آرام بی شك تجربه ای خواهد بود بی نظیر و تكرار نشدنی.




طبقه بندی: معرفی كتاب، 
برچسب ها: معرفی كتاب، نادر ابراهیمی، یك عاشقانه ی آرام،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 توسط ف. م

پس آن‌گاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیش‌ناک بر سر ِ سنگی نشسته بود پشیمان از
کردوکار خویش
و زمین ِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگ‌های ِ
نازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کنی.
انسان گفت: ــ می‌دانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و
باد، و با جوشیدن ِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزش ِ آب‌شاران; و با
فروغلتیدن ِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بی‌خبرت می‌یافتم، و
به کوس ِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چه‌گونه می‌توانستم راز ِ پیام ِ تو را
دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.
تو می‌دانستی که من‌ات به پرستنده‌گی عاشق‌ام. نیز نه به گونه‌ی ِ
عاشقی بخت‌یار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رای
خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من
می‌گشودی تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گوی تو
می‌شد. همچون نوعروسی در رخت ِ زفاف، که ناله‌های ِ
تن‌آزرده‌گی‌اش به ترانه‌ی کشف و کام‌یاری بدل شود یا چنگی
که هر زخمه را به زیر و بَمی دل‌پذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ
آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنین
می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا
کامیاب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت‌باری که انتظار ِ
سوزان ِ نوازش ِ حاصل‌خیزش با من است گاوآهن در من
نهادی که خرمنی پُربار پاداش‌ات ندادم؟
انسان دیگرباره گفت: ــ راز ِ پیام‌ات را اما چه‌گونه می‌توانستم دریابم؟
ــ می‌دانستی که من‌ات عاشقانه دوست می‌دارم (زمین به پاسخ ِ او
 گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پس ِ پیغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد.
پیغام‌ات کردم از پس ِ پیغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نیست،
که در این گستره شهریاری تو; و آنچه تو را به شهریاری
برداشت نه عنایت ِ آسمان که مهر ِ زمین است. ــ آه که مرا در آنچه
مرتبت ِ خاک‌ساری عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌ کیهان
خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌ِ
تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده‌گی آسمان
دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک برنهی و مرا چنین زار به
خواری درافکنی.
انسان، اندیش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و
زمین، هم ازآن‌گونه در سخن بود:
ــ به‌تمامی از آن ِ تو بودم و تسلیم ِ تو، چون چاردیواری‌ خانه‌ی ِ
کوچکی.
تو را عشق ِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زیر ِ پای تو بودم!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم
همچون مادری که درد ِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامن ِ خود را
از عصاره‌ی جان ِ خویش نوشاکی دهد.
تو را آموختم من که به جُست‌وجوی سنگ ِ آهن و روی، سینه‌ی ِ
عاشق‌ام را بردری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ
پُرخشونتی که از دستان‌ات چشم داشتم افزاری به دست داده
باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگ‌پاره
کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از
قربانیان ِ بدکنشی‌های خویش بارور کردی.
آه، زمین ِ تنهامانده! زمین ِ رهاشده با تنهایی‌ خویش!
انسان زیر ِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی
می‌خواست.
 

 

ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی‌احساس ِ عمیق ِ سرشکسته‌گی چه‌گونه از «تقدیر» سخن
می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیم ِ بی‌همتان نیست؟
آن افسون‌کار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که
اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی
نابه‌کارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آن‌گاه چشمان ِ تو را بر
بسته شمشیری در کف‌ات می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو
دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویران ِ بی‌حاصلی که من‌ام!
 

 


 

 

شب و باران در ویرانه‌ها به گفت‌وگو بودند که باد دررسید،
میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ
خاک، و به خاموشباش‌های پُرغریو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.
 

 


 

 

زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.
تو را جز زردرویی کشیدن از بی‌حاصلی‌ خویش گزیر نیست; پس
اکنون که به تقدیر ِ فریب‌کار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ویران ِ توام هنوز در این مدار ِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم‌چون زنی عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست‌رفته‌ی خویش
می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مقام ِ نخستین
بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.
 

 

یاد ِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ِ ریشه‌یی را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های عقیم ِ
خویش به تسلایم خواهند کوشید.
جان ِ مرا اما تسلایی مقدر نیست:
به غیاب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که
به افسون ِ پلیدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتان‌ات را
 

بر تن ِ نومید ِ خویش  

در خاطره‌یی گریان
جُست‌وجو
خواهم کرد.

احمد شاملو



طبقه بندی: شعر نو، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 توسط ف. م
وبلاگ نفس عمیق به منظور معرفی ،ارائه ی بیوگرافی و نمایش آثار نویسندگان و شاعران پارسی زبان جه معاصر و چه قدیمی راه اندازی شده است.
هدف ، چیزی جز ارائه ی تصویری كامل و صادق از ادبیات سرزمین كهن ایران نیست. و حتی تجدید خاطره با اشعار و نوشته هایی كه خیلی از آنها هنوز زنده نگاه دارنده ی خاطراتی دور و دراز و دلچسب هستند. 
امیدواریم با سینه ای انباشته از عشق و مهر در لحظه ی خروج اینجا را ترك كنید.
در اینجا عمیق نفس بكشید و به گاه.
منتظر نظرات شما خوانندگان فهیم هستیم.
ف.م



طبقه بندی: نفس عمیق، 
درباره وبلاگ

اینجا دشتی است فراخ ، با هوایی دلكش و فرحبخش. كه بوته هایش شعر و نظم گل می دهند. اینجا هوا پر است از گوهر ناب ِ كلام. كلام پارسی گویان ِ نگارنده. نگارندگان نوشته های نظم و نثر پارسی. و شما را فرصتی است برای اندكی تأمل و پر كردن ِ سینه با نفسی عمیق سرشار از عشق و مهر و دوستی در هوای نگاشته های نگارندگان پارسی
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
طراحی قالب وبلاگ از نظر شما چگونه است؟




نویسندگان
ف. م
ص. ز
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools





Powered by WebGozar

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار